داستان - حکایت
شکستی نیست مگر دست کشیدن از تلاش
درباره وبلاگ


در این وبلاگ داستان های متنوع ،حکایات و روایات، ضرب المثل های متنوع از سراسر دنیا، کاریکلماتور، جملات قصار،آیا می دانیدو موضوعات مختلف دیگر قرار داده شده است.

مدیر وبلاگ : Ramin
نویسندگان
نظرسنجی
بیشتر کدام یک از مطالب وبلاگ مورد توجه شما قرار گرفته است؟











سه شنبه 27 دی 1390

با سلام

یک نظر سنجی در سمت چپ وبلاگ قرار داده شده است، لطفا برای ارایه مطالب بهتر در این نظر سنجی شرکت نمایید.

با تشکر





نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 12 اسفند 1390

 

نان بسیار گران شده و بهلول دعا نمی کند

یکی از عباد می گوید: روزی در قبرستان بهلول را دیدم گفتم در اینجا چه می کنی؟

بهلول گفت: با جمعی نشسته ام که به من آزار نمی رسانند و چون از سرای دیگر غافل شوم به یادم می اندازند و اگر از پیش اینها  بروم بد گویی من نمی کنند.

گفتم: نان بسیار گران شده دعایی بکن؟

گفت: هرگز دعا نمی کنم اگر چه یک قرص نان به یک مثقال طلا باشد وظیفه من بندگی کردن و بر خداست که به ما روزی بدهد چون خودش وعده داد.  



نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
پنجشنبه 11 اسفند 1390

 

حاضر جوابی بهلول

روزی وزیر هارون به شوخی بهلول را گفت: مبارک است خلیفه حکومت گرگها و خنزیر ها را به تو واگذار کرد.

بهلول بی درنگ گفت: خودت حکومت مرا فهمیدی و تصدیق کردی از این به بعد مواظب باش که از اطاعت من سرپیچی نکنی.

حضار از سخن بهلول به خنده افتادند و وزیر شرمنده شد.





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
چهارشنبه 10 اسفند 1390

 

این شهر چند عاقل دارد

بهلول وقتی در بصره بود به او گفتند: دیوانه های این شهر را برای ما بشمار.

گفت: دیوانه های شهر آنقدر زیادند نمی شود شمرد اگر بخواهید عاقلان و خردمندان را برای شما بشمارم.





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
سه شنبه 9 اسفند 1390

 

دیوانه کشتن هارون الرشید

روزی هارون الرشید از کنار گورستان می گذشت بهلول و « علیان » مجنون را دید که با هم نشسته اند و سخن می گویند.

خواست با ایشان مطایبه کند. دستور داد هر دو را آوردند.

گفت: من امروز دیوانه می کشم. جلاد را طلب کنید.

جلاد فی الفور حاضر شد با شمشیر کشیده. و علیان را بنشاند که گردن زند. گفت: ای هارون چه می کنی؟

هارون گفت: امروز دیوانه می کشم.

گفتک سبحان الله، ما در این شهر دو دیوانه بودیم، تو سوم ما شدی. تو مارا بکشی چه کس تو را بکشد؟





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
دوشنبه 8 اسفند 1390

 

مصیبت عظیم

روزی داروغه بهلول را گفت: تا چند روز دیگر مرا به شهری دیگر می فرستند. اینک از همه خداحافظی می کنم.

گفت: این، مصیبتی عظیم است.

پرسید: برای شما؟

گفت: نه برای آن شهر دیگر.





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
یکشنبه 7 اسفند 1390

 

وجود مبارک خلیفه

روزی خلیفه بهلول را پرسید: زمین را روشنی از چه باشد؟

گفت: از آفتاب

پرسید: شب را سیاهی از چه باشد؟

گفت: از وجود مبارک خلیفه.





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
شنبه 6 اسفند 1390

 

تعبیر خواب خلیفه

روزی خلیفه، بهلول را احضار کرد که: خوابی دیده ام، می خواهم تعبیرش کنی.

گفت: چیست؟

گفت: خواب دیدم به جانور وحشتناکی تبدیل شده ام و نعره زنان به اطراف خود هجوم می برم و آنچه از خرد و کلان در سر راه خود می بینم در هم می شکنم و می بلعم. بگو تعبیرش چیست؟

گفت؟ من تعبیر واقعیت ندانم، فقط خواب تعبیر می کنم.





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
جمعه 5 اسفند 1390

 

موجود احمق

روزی خلیفه برسبیل ظرافت از بهلول پرسید: تا به امروز موجودی احمق تر از خود دیده ای؟

گفت: نه والله، این نخستین بار است که می بینم.





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
پنجشنبه 4 اسفند 1390

 

داروغه شهر

دو همسایه بر سر لاشه ی سگی که نزدیک خانه شان افتاده بود، به مشاجره پرداختند و اختلاف خود را به محضر قاضی بردند و هر یک مدعی شدند که وظیفه ی برداشتن لاشه ی سگ به عهده ی دیگری است، بهلول حاضر بود قاضی عقیده او را پرسید. بهلول گفت: کوچه برای عام است و وظیفه برداشتن لاشه ی سگ به عهده ی داروغه ی شهر است.





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
چهارشنبه 3 اسفند 1390

 

دیوانه و بهلول

یکی از ندیمان خلیفه، بهلول را گفت: چرا اینجا نشسته ای برخیز و نزد وزیر خلیفه رو که هر دیوانه را پنج درم می دهد.

گفت: اگر راست می گویی برو که تو را ده درم خواهم داد.





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
سه شنبه 2 اسفند 1390

 

بهلول و قبرستان

شخصی بهلول را در قبرستان دید، از او پرسید: چه می کنی؟

بهلول گفت: همنشینی می کنم با جماعتی که مرا اذیت نمی کنند و اگر از آخرت غفلت کنم مرا یادآوردی و تذکر می دهند، و اگر از آن ها دور شوم غیبت مرا نمی کنند.





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
دوشنبه 1 اسفند 1390

 

دیدار شیطان

مردی زشت و بد اخلاق از بهلول سوال نمود که خیلی میل دارم که شیطان را ببینم.

بهلول گفت: اگر آیینه در خانه نداری به آب زلال نگاه کن شیطان را خواهی دید.





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
یکشنبه 30 بهمن 1390

 

دوستی بهلول

روزی هارون الرشید از بهلول پرسید: دوست ترین مردم نزد تو چه کسی است؟

بهلول پاسخ داد: همان کسی که شکم مرا سیر کند!

هارون گفت: اگر من شکم تو را سیر کنم، مرا دوست داری؟

پاسخ داد: دوستی به نسیه و اگر نمی شود!





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
شنبه 29 بهمن 1390

 

کاریکلماتور سری شانزدهم

1. وقتی سكوت تنها صدای آشنا شد و شب، تنها دریچه ی روشنی.

2. نگاهم به غروب می مانست كه در آرزوی شبی روشن مرده بود طفلك ستاره خجالتی چشمكی زد و فرار كرد.

3. زندگی كاشتن امید است در گلدان ناامیدی.

4. زندگی ریسمانی است كه از آن تا آنجا كه توان داری بالا می‌روی.

5. وقتی كه خورشید مات و مبهوت به زیبایی ماه می نگرد شب می شود.

6. وقتی كه خورشید دهان به ستایش ماه می گشاید از لب و لوچه هایش نور می‌ریزد و روز می شود.

7. آفتاب، تف خورشید.

8. عشق یك تصادف نیست، عشق واقعی طنز مسخره ای است.

9. ما ادمهای امروز اتم را شكافته ایم اما . . . . . از درون خویش بیخبریم.

10. ما ادمهای امروز فضای بیرون را شناخته و فتح كرده ایم اما بافضای درون بیگانه ایم.

مبتکرکاریکلماتور: پرویز شاپور





نوع مطلب : کاریکلماتور، 
برچسب ها :
شنبه 29 بهمن 1390

 

فلسفه کفش های بهلول

بهلول روزی به مسجد رفت و از ترس آن که مبادا کفش هایش را بدزدند یا با دیگری عوض شود آن ها را زیر لباده اش پیچیده و در گوشه ای نشست.

شخصی که کنارش نشسته بود چون برآمدگی زیر بغل او را دید گفت: به گمانم کتاب پر قیمتی در بغل داری؟ چه نوع کتابی است؟

گفت: کتاب فلسفه. پرسید: از کدام کتابفروشی خریده ای؟

گفت: از کفاشی خریده ام. 





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
جمعه 28 بهمن 1390

 

کاریکلماتور سری پانزدهم

1. ننگ است که روشنایی دیدگان در ظلمات اندیشه غرق شود.

2. مهربانی را در کودکی یافتم که آبنباتش را به دریاچه نمک انداخت تا شیرین شود.

3. انقدر برای غربت تک دانه موی سفیدم غصه خوردم که تمام موهایم سفید شد.

4. بیچاره آن خروسی که با صدای ساعت شماطه دار از خواب برمی خیزد.

5. خوش به حال آن موجود راحتی ،که شیطان برایش درد دل می کند.

6. سالهاست که کاممان را با حقیقت های تلخ شیرین می کنیم.

 7. بخاطر افکار فسیل واری که داشت جشنواره فسیلی راه انداخت.

8. مهتاب قلب تاریكی را شكافت.

9. چند قطره تاریكی را در گلدان كاشتم، چیزی سبز نشد.

10. نردبان رؤیاهایم را بر دیوار آرزو تكیه میدهم و از آن بالا میروم. چه سرزمین های عجیبی؟

مبتکرکاریکلماتور: پرویز شاپور





نوع مطلب : کاریکلماتور، 
برچسب ها :
جمعه 28 بهمن 1390

 

ماست خوردن غلام هارون

یکی از غلامان هارون، ماست خورده بود مقداری از ماست به ریشش ریخته شده بود.

بهلول از وی پرسید: چه خورده ای؟

غلام با تمسخر گفت: کبوتر.

بهلول گفت: می دانستم، چون فضله اش بر ریشت پیداست.





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
پنجشنبه 27 بهمن 1390

 

کاریکلماتور سری چهاردهم

1. وقتی با آدم های مشهور روبرو می شوم ، یقین می کنم که آدم های بزرگ شایعه اند.

2. به دست آوردن تجربه های بزرگ معمولا منجر به از دست دادن زندگی عادی می شود.

3. می گویند چرا دائما تغییر می کنی ، می گویم شما چرا دائما تغییر نمی کنید ؟

4. روی آدم های منظم می شود حساب کرد ، اما نمی شود آنها را تحمل کرد.

5. بخاطر افکار عتیقه ای که داشت مغزش را به موزه سپرد.

6. انسان ها ممکن است که با شادی به هم نزدیک شوند ولی با درد در هم فرو می روند.

7. همیشه غمگینانه ترین لحظات را عزیزترین کسانمان به ما هدیه می کنند.

8. در سفیدی چشمانت تمام رنگها را تجربه کردم ، تا به سیاهی رسیدم.

9. مغزم بر روی شعله های دلم که برای قلبم می سوخت ، کباب شد.

10. حیف که گرسنگی شکم با کلمات شیرین برطرف نمی شود.

مبتکرکاریکلماتور: پرویز شاپور





نوع مطلب : کاریکلماتور، 
برچسب ها :
پنجشنبه 27 بهمن 1390

 

خلیفه شدن بهلول

هارون الرشید از بهلول پرسید: دوست داری خلیفه باشی؟

بهلول گفت: نه!

هارون الرشید گفت: چرا؟

بهلول گفت: از آن رو که من به چشم خود تا به حال مرگ سه خلیفه را دیده ام ولی تو که خلیفه ای مرگ دو بهلول را ندیده ای.

 





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
چهارشنبه 26 بهمن 1390

 

کاریکلماتور سری سیزدهم

1. کفشم را در نمی آورم چون می ترسم کسی  پا تو کفشم کند.

2. کفشم را می تکانم تا ریگی به کفشم نباشد.

3. برای اینکه از انسانیت بویی برده باشم انسانها را بو می کنم.

4. از مرحله پرت شدم پایم شکست.

5. یا در حال برنامه ریزی برای آینده هستیم یا برای گذشته تأسف می خوریم ؛ همـه این اتفاقات درزمان حال می افتد و زمان حال از دست می رود.

 6. مشکل بسیاری از حکومت های جهان در این است که ضریب هوشی شان از ضــریب هوشی مــردم پایین تر است.

7. کسانی که راه حل هایی برای مشکلات بشریت عرضه می کنند معمولا از حل مشکلات کوچکشان عاجزند.

8. آدم های سر به زیر حتما در چاله نخواهند افتاد ، اما هیچ گاه هم آسمان آبی را نخواهند دید.

9. هنر هیچ ربطی با اخلاق ندارد . اگر چنین نبود مردم این همه به هنر علاقه مند نمی شدند.

10. از کسانی که احمقانه صادقند بیشتر بدم می آید تا کسانی که دروغ های قشنگ می گویند.

مبتکرکاریکلماتور: پرویز شاپور





نوع مطلب : کاریکلماتور، 
برچسب ها :


( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   


 
 
بالای صفحه