|
داستان - حکایت شکستی نیست مگر دست کشیدن از تلاش درباره وبلاگ در این وبلاگ داستان های متنوع ،حکایات و روایات، ضرب المثل های متنوع از سراسر دنیا، کاریکلماتور، جملات قصار،آیا می دانیدو موضوعات مختلف دیگر قرار داده شده است. مدیر وبلاگ : Ramin مطالب اخیر آرشیو وبلاگ نویسندگان با سلام یک نظر سنجی در سمت چپ وبلاگ قرار داده شده است، لطفا برای ارایه مطالب بهتر در این نظر سنجی شرکت نمایید. با تشکر نوع مطلب : برچسب ها :
نان بسیار گران شده و بهلول دعا نمی کند یکی از عباد می گوید: روزی در قبرستان بهلول را دیدم گفتم در اینجا چه می کنی؟ بهلول گفت: با جمعی نشسته ام که به من آزار نمی رسانند و چون از سرای دیگر غافل شوم به یادم می اندازند و اگر از پیش اینها بروم بد گویی من نمی کنند. گفتم: نان بسیار گران شده دعایی بکن؟ نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها :
حاضر جوابی بهلول روزی وزیر هارون به شوخی بهلول را گفت: مبارک است خلیفه حکومت گرگها و خنزیر ها را به تو واگذار کرد. بهلول بی درنگ گفت: خودت حکومت مرا فهمیدی و تصدیق کردی از این به بعد مواظب باش که از اطاعت من سرپیچی نکنی. حضار از سخن بهلول به خنده افتادند و وزیر شرمنده شد. نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها :
این شهر چند عاقل دارد بهلول وقتی در بصره بود به او گفتند: دیوانه های این شهر را برای ما بشمار. گفت: دیوانه های شهر آنقدر زیادند نمی شود شمرد اگر بخواهید عاقلان و خردمندان را برای شما بشمارم. نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها :
دیوانه کشتن هارون الرشید روزی هارون الرشید از کنار گورستان می گذشت بهلول و « علیان » مجنون را دید که با هم نشسته اند و سخن می گویند. خواست با ایشان مطایبه کند. دستور داد هر دو را آوردند. گفت: من امروز دیوانه می کشم. جلاد را طلب کنید. جلاد فی الفور حاضر شد با شمشیر کشیده. و علیان را بنشاند که گردن زند. گفت: ای هارون چه می کنی؟ هارون گفت: امروز دیوانه می کشم. گفتک سبحان الله، ما در این شهر دو دیوانه بودیم، تو سوم ما شدی. تو مارا بکشی چه کس تو را بکشد؟ نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها :
مصیبت عظیم روزی داروغه بهلول را گفت: تا چند روز دیگر مرا به شهری دیگر می فرستند. اینک از همه خداحافظی می کنم. گفت: این، مصیبتی عظیم است. پرسید: برای شما؟ گفت: نه برای آن شهر دیگر. نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها :
وجود مبارک خلیفه روزی خلیفه بهلول را پرسید: زمین را روشنی از چه باشد؟ گفت: از آفتاب پرسید: شب را سیاهی از چه باشد؟ گفت: از وجود مبارک خلیفه. نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها :
تعبیر خواب خلیفه روزی خلیفه، بهلول را احضار کرد که: خوابی دیده ام، می خواهم تعبیرش کنی. گفت: چیست؟ گفت: خواب دیدم به جانور وحشتناکی تبدیل شده ام و نعره زنان به اطراف خود هجوم می برم و آنچه از خرد و کلان در سر راه خود می بینم در هم می شکنم و می بلعم. بگو تعبیرش چیست؟ گفت؟ من تعبیر واقعیت ندانم، فقط خواب تعبیر می کنم. نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها :
موجود احمق روزی خلیفه برسبیل ظرافت از بهلول پرسید: تا به امروز موجودی احمق تر از خود دیده ای؟ گفت: نه والله، این نخستین بار است که می بینم. نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها :
داروغه شهر دو همسایه بر سر لاشه ی سگی که نزدیک خانه شان افتاده بود، به مشاجره پرداختند و اختلاف خود را به محضر قاضی بردند و هر یک مدعی شدند که وظیفه ی برداشتن لاشه ی سگ به عهده ی دیگری است، بهلول حاضر بود قاضی عقیده او را پرسید. بهلول گفت: کوچه برای عام است و وظیفه برداشتن لاشه ی سگ به عهده ی داروغه ی شهر است. نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها :
دیوانه و بهلول یکی از ندیمان خلیفه، بهلول را گفت: چرا اینجا نشسته ای برخیز و نزد وزیر خلیفه رو که هر دیوانه را پنج درم می دهد. گفت: اگر راست می گویی برو که تو را ده درم خواهم داد. نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها :
بهلول و قبرستان شخصی بهلول را در قبرستان دید، از او پرسید: چه می کنی؟ بهلول گفت: همنشینی می کنم با جماعتی که مرا اذیت نمی کنند و اگر از آخرت غفلت کنم مرا یادآوردی و تذکر می دهند، و اگر از آن ها دور شوم غیبت مرا نمی کنند. نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها :
دیدار شیطان مردی زشت و بد اخلاق از بهلول سوال نمود که خیلی میل دارم که شیطان را ببینم. بهلول گفت: اگر آیینه در خانه نداری به آب زلال نگاه کن شیطان را خواهی دید. نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها :
دوستی بهلول روزی هارون الرشید از بهلول پرسید: دوست ترین مردم نزد تو چه کسی است؟ بهلول پاسخ داد: همان کسی که شکم مرا سیر کند! هارون گفت: اگر من شکم تو را سیر کنم، مرا دوست داری؟ پاسخ داد: دوستی به نسیه و اگر نمی شود! نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها :
کاریکلماتور سری شانزدهم 1. وقتی سكوت تنها صدای آشنا شد و شب، تنها دریچه ی روشنی. 2. نگاهم به غروب می مانست كه در آرزوی شبی روشن مرده بود طفلك ستاره خجالتی چشمكی زد و فرار كرد. 3. زندگی كاشتن امید است در گلدان ناامیدی. 4. زندگی ریسمانی است كه از آن تا آنجا كه توان داری بالا میروی. 5. وقتی كه خورشید مات و مبهوت به زیبایی ماه می نگرد شب می شود. 6. وقتی كه خورشید دهان به ستایش ماه می گشاید از لب و لوچه هایش نور میریزد و روز می شود. 7. آفتاب، تف خورشید. 8. عشق یك تصادف نیست، عشق واقعی طنز مسخره ای است. 9. ما ادمهای امروز اتم را شكافته ایم اما . . . . . از درون خویش بیخبریم. 10. ما ادمهای امروز فضای بیرون را شناخته و فتح كرده ایم اما بافضای درون بیگانه ایم. مبتکرکاریکلماتور: پرویز شاپور نوع مطلب : کاریکلماتور، برچسب ها :
فلسفه کفش های بهلول بهلول روزی به مسجد رفت و از ترس آن که مبادا کفش هایش را بدزدند یا با دیگری عوض شود آن ها را زیر لباده اش پیچیده و در گوشه ای نشست. شخصی که کنارش نشسته بود چون برآمدگی زیر بغل او را دید گفت: به گمانم کتاب پر قیمتی در بغل داری؟ چه نوع کتابی است؟ گفت: کتاب فلسفه. پرسید: از کدام کتابفروشی خریده ای؟ گفت: از کفاشی خریده ام. نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها :
کاریکلماتور سری پانزدهم 1. ننگ است که روشنایی دیدگان در ظلمات اندیشه غرق شود. 2. مهربانی را در کودکی یافتم که آبنباتش را به دریاچه نمک انداخت تا شیرین شود. 3. انقدر برای غربت تک دانه موی سفیدم غصه خوردم که تمام موهایم سفید شد. 4. بیچاره آن خروسی که با صدای ساعت شماطه دار از خواب برمی خیزد. 5. خوش به حال آن موجود راحتی ،که شیطان برایش درد دل می کند. 6. سالهاست که کاممان را با حقیقت های تلخ شیرین می کنیم. 7. بخاطر افکار فسیل واری که داشت جشنواره فسیلی راه انداخت. 8. مهتاب قلب تاریكی را شكافت. 9. چند قطره تاریكی را در گلدان كاشتم، چیزی سبز نشد. 10. نردبان رؤیاهایم را بر دیوار آرزو تكیه میدهم و از آن بالا میروم. چه سرزمین های عجیبی؟ مبتکرکاریکلماتور: پرویز شاپور نوع مطلب : کاریکلماتور، برچسب ها :
ماست خوردن غلام هارون یکی از غلامان هارون، ماست خورده بود مقداری از ماست به ریشش ریخته شده بود. بهلول از وی پرسید: چه خورده ای؟ غلام با تمسخر گفت: کبوتر. بهلول گفت: می دانستم، چون فضله اش بر ریشت پیداست. نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها :
کاریکلماتور سری چهاردهم 1. وقتی با آدم های مشهور روبرو می شوم ، یقین می کنم که آدم های بزرگ شایعه اند. 2. به دست آوردن تجربه های بزرگ معمولا منجر به از دست دادن زندگی عادی می شود. 3. می گویند چرا دائما تغییر می کنی ، می گویم شما چرا دائما تغییر نمی کنید ؟ 4. روی آدم های منظم می شود حساب کرد ، اما نمی شود آنها را تحمل کرد. 5. بخاطر افکار عتیقه ای که داشت مغزش را به موزه سپرد. 6. انسان ها ممکن است که با شادی به هم نزدیک شوند ولی با درد در هم فرو می روند. 7. همیشه غمگینانه ترین لحظات را عزیزترین کسانمان به ما هدیه می کنند. 8. در سفیدی چشمانت تمام رنگها را تجربه کردم ، تا به سیاهی رسیدم. 9. مغزم بر روی شعله های دلم که برای قلبم می سوخت ، کباب شد. 10. حیف که گرسنگی شکم با کلمات شیرین برطرف نمی شود. مبتکرکاریکلماتور: پرویز شاپور نوع مطلب : کاریکلماتور، برچسب ها : خلیفه شدن بهلول هارون الرشید از بهلول پرسید: دوست داری خلیفه باشی؟ بهلول گفت: نه! هارون الرشید گفت: چرا؟ بهلول گفت: از آن رو که من به چشم خود تا به حال مرگ سه خلیفه را دیده ام ولی تو که خلیفه ای مرگ دو بهلول را ندیده ای.
نوع مطلب : داستان کوتاه، برچسب ها :
کاریکلماتور سری سیزدهم 1. کفشم را در نمی آورم چون می ترسم کسی پا تو کفشم کند. 2. کفشم را می تکانم تا ریگی به کفشم نباشد. 3. برای اینکه از انسانیت بویی برده باشم انسانها را بو می کنم. 4. از مرحله پرت شدم پایم شکست. 5. یا در حال برنامه ریزی برای آینده هستیم یا برای گذشته تأسف می خوریم ؛ همـه این اتفاقات درزمان حال می افتد و زمان حال از دست می رود. 6. مشکل بسیاری از حکومت های جهان در این است که ضریب هوشی شان از ضــریب هوشی مــردم پایین تر است. 7. کسانی که راه حل هایی برای مشکلات بشریت عرضه می کنند معمولا از حل مشکلات کوچکشان عاجزند. 8. آدم های سر به زیر حتما در چاله نخواهند افتاد ، اما هیچ گاه هم آسمان آبی را نخواهند دید. 9. هنر هیچ ربطی با اخلاق ندارد . اگر چنین نبود مردم این همه به هنر علاقه مند نمی شدند. 10. از کسانی که احمقانه صادقند بیشتر بدم می آید تا کسانی که دروغ های قشنگ می گویند. مبتکرکاریکلماتور: پرویز شاپور نوع مطلب : کاریکلماتور، برچسب ها : موضوعات پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
امکانات جانبی |
||